|
سهم گمشده عنوان بظاهر اولین فیلم بلند من است.
فیلمی که دوست داشتم بهتر از این ساخته می شد.آنطور که بارها و بارها در ذهن خود مرور کرده بودم.
وقتی دست نوشته های من تمام شد، با دست خود درونم را به قربانگاه تولید بردم. کرور کرور آدم دور و برم جمع شدند که تا دیروز نمی شناختمشان.
تعدادی از آنها هم رنگ و هم شکل دنیای حسی ام بودند و اندکی نامحرم، اندکی که بسیار بودند!

آنها که آمدند خودم را جمع و جورتر کردم.همیشه احساس بدی داشتم، موج این آدمها که بعدا فهمیدم به گزاف هم نبوده است اذیتم می کرد. تاسف خوردم به حال سینما که دیوارش همیشه کوتاه بوده است، نسبت آنها را نه با سینما و نه با دل خود هرگز نفهمیدم و هزار نفرین کردم به دور گردون که چنین بی رحم آدمها را در کنار هم می چیند!
یاد این جمله افتادم که می گویند جهنم آن است که تو با آدمهایی که دوستشان نداری مجبور باشی یک جا زندگی کنی.
از روزی که تولید این فیلم شروع شد مثل مادری بودم که سعی می کرد بچه اش را با چنگ و دندان نجات دهد. مثل مار به خودم می پیچیدم که خدا می داند چه زجری کشیدم تا این بچه قد بکشد. اینک سهم گمشده چسبیده به من حرکت می کند.
این که سهم گمشده فیلم خوبی است یا نه مهم نیست!
این که سهم گمشده حرفی برای گفتن دارد یا نه مهم نیست، اگر کسی نداند من بهتر از همه می دانم که بچه ام را از چه طوفان سهمناکی عبور دادم، سهم گمشده فیلمی است که اگر ظاهر هم ندارد، شرافت باطنی اش را حفظ کرده است.
این که سهم گمشده فیلم خوبی است یا نه مهم نیست! من مطمئنم مورچه ای که در ناپیدای نگاه ما حیات دارد و ما بی تفاوت از کنار آن عبور می کنیم تمام بار معنای هستی را بر دوش می کشد. برای من هستی بی حضور این مورچه ناپیدا چیزی بزرگ را کم دارد.
18/2/87 |